وقاحت بیپایان
بسم الله
یک شعبه از چندین محل درآمدش موقت پلمپ شده با وضع به همریخته، اشک و ناله میگوید؛ هربار تهران میآمدم جلو مغازه میایستادم و ارزوی بزرگ شدن مغازه را داشتم مثل بچهام بود.
خجالت هم چیز خوبی است! فقط و فقط در یک حمله که تو جاده صاف کنش بودی ۱۶۸ کودک مدرسهای به خاک و خون کشیده شدند و از بعضی هنوز هیچ پیکری پیدا نشده است و هرگز نمیشود.
میفهمی مادری واقعا داغدار فرزند خردسالش شده بچهاش صبح رفته مدرسه و دیگر هیچ وقت برنگشته نه خودش نه پیکرش.
مادرانی که بعد از چند ماه هنوز هر روز سر مزار دخترشان میروند، دست به سنگ سردشان میکشند و صورت ماهشان را میبوسند.
از مجتبی چند روزه خبر داری؟ از ملینای ۲ ساله چطور؟
متنفرم؛ نه از تو از فکرت، از انگیزه و امیدت، از بیوجودیت، از پول درآوردن با دشمنان میهن و اعتقادت ایرانی، ازآرزوهایت، از الههات پول.
امیدوارم که برگردی به آغوش دین و میهن، امیدوارم برایت دیر نشده باشد.
*آیا وقت آن نرسیده دلهای شما برای خدا خاشع گردد* این آیه را یک دزد روی دیوار شنید و توبه کرد و تو روی دیوار امنیت و اعتقاد ایرانی امیدوارم… .
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#به_قلم_خودم
پ.ن: به مناسبت پلمپ کارگاهی که از عطر خون و مرگ ایرانی لذت میبرد.